حالا که مادرمون گیر داده دوباره؛ که اسم یه نفر رو بفرسته توی صفحه دوم شناسنامه مون؛ ما شدید رفتیم تو فکر که چرا دختری پیدا نمیشه که شاهرگمونو براش بزنیم. یا نمی دونم بگیم اگه اینو بمون ندادن خودم و میکشم و ازین جواد بازیا.
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
حالا موندیم چیکار کنیم؟
خواهرمون میگه مگه میشه یه جوون کسی رو تو ذهنش نداشته باشه.
پ ن: راستش دیگه خودم هم از تنهایی خسته شدم.
پ ن2: الان دیگه هم براشون کلاس نذاشتم که بابا کی زن میگیره و ...
پ ن 3: فکر کنم مادرمون هم اندازه گوشامون رو گرفته بوده و مطمئن بوده که دیگه این دفعه مخالفتی نیست و بالاخره بعد از 3 – 4 سال دیگه ما هم راضی شدیم.
پ ن۴: شیخ حقگو را هم ببینید.
