تبليغاتX
دل نوشته های یک شیخ - یه روزی میگفتم عاشقی چیه!

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

یه روزی میگفتم عاشقی چیه!

سال گذشته همین موقعها بود که معاینات اولیه رو شروع کردیم اوضاع زیاد مساعد نبود و علائم بیماری بود و اما خودش معلوم نبود کجا قایم شده بود.

 پزشکای بیسواد کوری رو قطعی میدونستن بدون اینکه علتی و یا بیماری رو بگن لااقل ادم بدونه از چه دردی داره میمیره. دردی بود غیر مردن کانرا دوایی نبود.

خوب ما هم مرتب پزشکان جدیدی رو پیدا میکردیم و می رفتیم و ما رو معاینه میکردن. اینجا بود که درد اولی کم بود درد دومی هم اضافه شد.

 توی یکی از بیمارستانهایی که تقریبا بیشتر معاینات دنباله دارمون اونجا انجام میشد؛ یه خانم رزیدنتی بود که ایشون اکثر زحمات ما رو میکشید.

روزهای اول خوب بود ولی هرچی میگذشت بیشتر احساس علاقه بهش پیدا میکردم. دیگه همه هم که استاد هستید دیگه دست خود آدم نبود:

دلم ز حلقه زلفش بجان خرید آشوب

چه سود دید ندانم که این تجارت کرد

کمکم بعد از چندین ماه معاینات داشت تموم میشد. قبل ازین مدت فکر میکردم علم پزشکی خیلی پیشرفته اما توی همین مدت اینقدر بیماری لاعلاج باهاشون مواجه شدم که نگو حدسهایی که میزدند اولیش بهجت بود بعد ام اس اومد جلو و بعد لوپوس و ....

متخصصین و فوق متخصصین مغز واعصاب و داخلی همچی رو خوب گزارش میدادن و همچی داشت به خیر و خوشی تموم میشد اما:

حکایت کند دردمندی غـــریب      که خوش بود سرم چندی با طبیب

نمی خواستم تندرستی خویش       مبـــــــادا که نایـــد طبیبم به پیش!

خلاصه همچی داشت تموم میشد و من را توان گفتن این راز با خانوم دکتر نبود. خوب گفتم که با خانواده مطرح کنم اونا زحمت بعدش رو بکشن. بعد گفتیم اصلا یه خانوم دکتر حاضر با یه پسر مثل ما پیوند ازدواج ببنده یا نه؟

خوب موضوع رو با چند تن از مریدان گل و گلاب و خاصه که از جنس مونث بودند و شناختی داشتند و مانیز از وضعیت خودمان توضیحات بیشتری ارائه کردیم ببینیم اگه اونا جای خانوم دکتر بودند قبول میکردند؟ که خوب الحمدالله همه قبول کردند.

حالا مونده بود اصل موضوع؛ تازه از دست نصایح مادرگرامی راحت شده بودیم و تقریبا متقاعد شده بود که فعلا دور زن گرفتن برای ما رو خط بکشه. حالا خودم می خواستم بهش بگم با اینکه روابطمون خیلی دوستانه است ولی دیدیم گفتن به مادرمون از گفتن به خانوم دکتر هم سختتره. خلاصه راهمون رو کج کرده و راه به سوی خواهر گرامی بردیم تا شاید فرجی شود. گفتن مقدمه اولیه من کافی بود تا خواهرمون تا اخرش بره و بگه این چند وقت خیلی تابلو بودی و یه سری سوالات اولیه دختره کیه؟ چندسالشه؟ باباش کیه؟ نمیدونم مادرش چیکارس و .... که البته من غیر از سوال اول برای هیچکدومشون جوابی نداشتم. خلاصه بعد از جواب همون سوال بود که خواهرمون مشاوره هایی رو دادند که با شرایط موجود قطعا سن اون از تو بیشتره و شروع کردن به بیان مشکلات این جور ازدواج ها و نمونه هایی رو که من خودم هم میشناختمشون ولی گفتم اینها رو میشه حل کرد و ....

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم

زین نقد کم عیار که کردم نثار دوست

ادامه دارد...

نوشته شده توسط شیخ حقگو در 9:21 |  لینک ثابت   •