یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
یاری
هر چه کردم تا کمکی باشد نشد؛ بیش ازین نیز توانم نیست.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
ترحم
دلسوزی کنم یا نکنم؟
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
خداشناسی
اونایی که بیشتر دم ازون می زنن کمتر بهش اعتقاد دارن. می دونستی....
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
پاکدامنی
بازار آزاد حالش بیشتره....
هیچ چیز به اندازه این جمله که نثار جوانان مجرد میشه آزارم نمیده.
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول!!!
خوب جلسات توجیهی و مشاوره ای خواهر گرامی چندین روز به طول انجامید و من هم عجله داشتم تکلیف مشخص بشه و هی به خودم میگقتم:
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که ازین حاصل اوقات بریم
توی همون شبها بعضی وقتها هم میگفتم الان زوده و به خودم تلنگر زدم و گفتم صنم پرست نشو با صمد نشین که دل لامصب گفتا بکوی عشق هم این و هم آن کنند.
خلاصه کمکم خواهرم این جریان رو با دیگر خواهران نیز به مشاوره گذاشت و خواهر بزرگ سوالاتی از وضعیت ظاهری در طی تماس تلفنی پرسید- بنده خدا دلش میخواست بدونه اینکه دل داداشش رو برده چه جوریه؟- که ما جواب دادیم
این که من در جستجوی او ز خود فارغ شدم
کس ندیدست و نبیند مثلش از هر سو ببین
***
ای که گفتی ز جوانی زچه خم گشته قدی
عشق باریست که پشت همه عالم خم ازوست
واعظم بیهده از روز جزا بیم دهد
به گمانش که شب محنت عشق کم ازوست
***
خلاصه قرار شد به اتفاق دو تن از خواهران به دیدار معشوقه رویم و صحبتها با وی صورت گیرد توی این مدت ما فکر نمیکردیم که عشق این بلاها سر آدم بیاره و به قول سعدی: گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایم برفت اکنون بدانستم که دریایی
ما تنها کاری که باید انجام میدادیم نشان دادن خانم دکتر به خواهرمون بود که این کار با موفقیت انجام شد و البته معرفی خواهرم به خانم دکتر که البته اونم خوب بود ولی ما را که متکلمی فصیح هستیم و سخنرانی قهار نمیدونیم اونجا چرا انگار حرف زدن بلد نبودیم.( نیشت رو ببند به شیخ میخندی. آره با خودتم)
خلاصه صحبتهای خواهرام با خانم دکتر ادامه داشت که فهمیدم اشتباه کردم که فکر کردم:
اول منم که درهمه عالم نیامده ست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
خانم دکتر گفت چرا خودت ازم سوال نکردی و بعد هم حلقه شو نشون داد و گفت که من نامزد دارم و اگه نداشتم خیلی خوشحال میشدم که همسر یک جوان فهمیده و ...- اینا رو به خواهرم گفت- خلاصه خداحافظی و ... خواهرم هم کلی شاکی که لامصب تو لااقل تو دست این خانم رو نگاه میکردی ببینی حلقه تو دستش هست یا نه؟ بعد به ما میگفتی. ما هم در جواب گفتیم که تقصیر ما نیست که بس بی تجربه ایم و ....
البته مقصر خانومای امروزی هم هستنا. قدیما یه دختر رو که نگاه میکردی میفهمیدی دختره یا نه الان به قول دوستان دخترا از خانوما ارایششون غلیظتر و خیلی چیزهاتره.
بعد شما هم یکم ناشی باشی دیگه تشخیص دادن این چیزا اصلا کار ساده ای نیست.
ای حافظ ار مــراد میســر شدی مدام
جمشید نیز دورنماندی زتخت خویش
خلاصه روزها به سختی میگذشت و کاری نیز از دست شیخ برنمیامدی.
گذشت شبهای هجر و مــــــا هنوز زنده ایم
ما را به چنین سخت جانی خویش گمان نبود*
****
مستی و عـــــاشقی و جوانــــــــــی و نوبهار
آن را خوشست کز بر او دور نیست یار
مسکین کسی که عاشق و مست و جوان بود
از یـــــــار خویش دور بود وقت نوبهار
پ ن: این اتفاق مال قبل از ماه محرم و صفر بوده و هیچ پریچهر دیگری در کار نیست.
* : چون شعرها رو از حفظ مینوشتم توی این یه مورد در مورد ترکیب کلمات مطمئن نیستم اگه درستش رو بلدین بگین و گرنه صبر کنید تا درستش رو پیدا کنم.
اینجا یه مسابقه راه انداختهاند برای محبوبترین وبلاگ: Persian Weblog
آدرس ۵ تا از محبوبترین وبلاگهایی را که میخوانید در باکسهای بالای صفحه قرار دهید.( میدونم که وبلاگ من از همه محبوبتره براتون
پ ن۲: خانوم دکتر میدونم که اینجا نمیای یا اگه هم بیای نمیدونی که من کیم و شاید متوجه نشی منظروم خودتی ولی خوب بخاطر اون نگرش جدیدی که بهم دادی ازت تشکر میکنم.
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
یه روزی میگفتم عاشقی چیه!
سال گذشته همین موقعها بود که معاینات اولیه رو شروع کردیم اوضاع زیاد مساعد نبود و علائم بیماری بود و اما خودش معلوم نبود کجا قایم شده بود.
پزشکای بیسواد کوری رو قطعی میدونستن بدون اینکه علتی و یا بیماری رو بگن لااقل ادم بدونه از چه دردی داره میمیره. دردی بود غیر مردن کانرا دوایی نبود.
خوب ما هم مرتب پزشکان جدیدی رو پیدا میکردیم و می رفتیم و ما رو معاینه میکردن. اینجا بود که درد اولی کم بود درد دومی هم اضافه شد.
توی یکی از بیمارستانهایی که تقریبا بیشتر معاینات دنباله دارمون اونجا انجام میشد؛ یه خانم رزیدنتی بود که ایشون اکثر زحمات ما رو میکشید.
روزهای اول خوب بود ولی هرچی میگذشت بیشتر احساس علاقه بهش پیدا میکردم. دیگه همه هم که استاد هستید دیگه دست خود آدم نبود:
دلم ز حلقه زلفش بجان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
کمکم بعد از چندین ماه معاینات داشت تموم میشد. قبل ازین مدت فکر میکردم علم پزشکی خیلی پیشرفته اما توی همین مدت اینقدر بیماری لاعلاج باهاشون مواجه شدم که نگو حدسهایی که میزدند اولیش بهجت بود بعد ام اس اومد جلو و بعد لوپوس و ....
متخصصین و فوق متخصصین مغز واعصاب و داخلی همچی رو خوب گزارش میدادن و همچی داشت به خیر و خوشی تموم میشد اما:
حکایت کند دردمندی غـــریب که خوش بود سرم چندی با طبیب
نمی خواستم تندرستی خویش مبـــــــادا که نایـــد طبیبم به پیش!
خلاصه همچی داشت تموم میشد و من را توان گفتن این راز با خانوم دکتر نبود. خوب گفتم که با خانواده مطرح کنم اونا زحمت بعدش رو بکشن. بعد گفتیم اصلا یه خانوم دکتر حاضر با یه پسر مثل ما پیوند ازدواج ببنده یا نه؟
خوب موضوع رو با چند تن از مریدان گل و گلاب و خاصه که از جنس مونث بودند و شناختی داشتند و مانیز از وضعیت خودمان توضیحات بیشتری ارائه کردیم ببینیم اگه اونا جای خانوم دکتر بودند قبول میکردند؟ که خوب الحمدالله همه قبول کردند.
حالا مونده بود اصل موضوع؛ تازه از دست نصایح مادرگرامی راحت شده بودیم و تقریبا متقاعد شده بود که فعلا دور زن گرفتن برای ما رو خط بکشه. حالا خودم می خواستم بهش بگم با اینکه روابطمون خیلی دوستانه است ولی دیدیم گفتن به مادرمون از گفتن به خانوم دکتر هم سختتره. خلاصه راهمون رو کج کرده و راه به سوی خواهر گرامی بردیم تا شاید فرجی شود. گفتن مقدمه اولیه من کافی بود تا خواهرمون تا اخرش بره و بگه این چند وقت خیلی تابلو بودی و یه سری سوالات اولیه دختره کیه؟ چندسالشه؟ باباش کیه؟ نمیدونم مادرش چیکارس و .... که البته من غیر از سوال اول برای هیچکدومشون جوابی نداشتم. خلاصه بعد از جواب همون سوال بود که خواهرمون مشاوره هایی رو دادند که با شرایط موجود قطعا سن اون از تو بیشتره و شروع کردن به بیان مشکلات این جور ازدواج ها و نمونه هایی رو که من خودم هم میشناختمشون ولی گفتم اینها رو میشه حل کرد و ....
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد کم عیار که کردم نثار دوست
ادامه دارد...
جمعه ششم اردیبهشت 1387
پایان نامه
پ ن: الان یکی از دغدغه هام نوشتن شده شاید با ننوشتن آرامشی حاصل بشه...
نمیدونم![]()
